سیمین بانوی داستان ایرانی

ساله بودم که ((سووشون)) را خواندم . آن وقت ها همین که کتابهائی مثل ((آسوموار)) و ((پیرمرد ودریا ))و... رامیخواندم خودش شاید تحسین برانگیز بود اگرچه چیزی از عمق و تکنیک داستان نویسی نمی دانستم.ولی هنوز هم طعم دلپذیر (( سو و شون)) با من است . هیچ وقت هم از خودم نپرسیده بودم که چرا مثلا از این همه داستان فقط چند کتاب هنوز روحم را همراهی میکنند. هیچ وقت هم خواننده ی حرفه ای رمان نبوده و نیستم چون در این باره آدم کم حوصله ای هستم. بعدها اگرچه از ((سامرست موام)) آموختم که خواننده حرفه ای کسی است که بتواند از بخش های زائد رمان چشم پوشی کند تا به تن حوصله اش برازنده شود و در عین حال لطمه ای به ساخت و معنی رمان نخورد( حالا چقدر این درس آموزنده بوده یا بد آموزی داشته بماند) روزی ((شمس لنگرودی)) نظرم را درباره رمان ((رژه برخاک پوک))پرسید ومن برایم موجب افتخار بود که یک نویسنده از من درباره ی اثرش نظر می خواهد.من معمولا در اینگونه موارد با نهایت احترام آدم رکی هستم و معمولا طرف مقابلم را برخلاف میلم می رنجانم اما شمس به دقت به انتقادهاونظراتم درباره جنبه های مثبت کارش گوش داد . من بعدا شرمنده شدم و فکر کردم که در باره هنر وتکنیک رمان آنقدر نمی دانم که نظر مهمی ابراز کنم و از آن روز به بعد سعی کردم درباره داستان اظهار نظر نکنم . ۵-۶ سالی از این نظر سنجی گذشت و من در بانک با بانو ((سیمین دانشور )) آشنا شدم و ایشان مرا به خانه اش دعوت کرد و آن روز در خانه ((جلال )) و ((سیمین)) محبت ها ی بسیاری از این مادر مهربان دیدم و خاطره های بسیاری شنیدم از ((جلال)) از ((نیما)) و ...

در همان دیدار اول ایشان از من پرسید که چرا ((سووشون )) اش هنوز هم تجدید چاپ می شود ...خریده می شود و خوانده می گرددو چرا از بین این همه داستان ایرانی فقط رمان او و داستان هدایت

و (فکر می کنم شاید گفت ((چوبک)) ) درلیست رمان های جاودانه جهان قرار گرفته اند. مهم نیست که من چه پاسخی به این بزرگ ادبیات داستانی ایران دادم و چقدر از تجربه ماجرای خانه استاد ((شمس لنگرودی )) استفاده کردم مهم این است که فکر می کنم آن ((آن حافظانه )) در اینگونه آثار هست که تا دنیا دنیاست باعث افتخار فرهنگ این کهن بوم وبر خواهد بود ( در این متن خیلی به در و دیوار زدم چون هر کاری می کنم تمرکز پیدا نمی کنم. ناراحتم ناراحت حال سیمین دانشور) بعدا از خاطراتم بیشتر خواهم نوشت . برای سلامتی ((سیمین )) دعاکنید.

پس می شود کشید درآغوشت با شحنه ای که شکر خدا کور است

می را به مفت نوش و به مفتی داد شاعر که بی دو چشم تو مخمور است

من عابر « شریعتی » ات بودم این « عقل سرخ» کار به دستم داد

حالا به « سهروردی » ام آورده است اینجا چقدر خانه ی تو دور است...

( شاعر هوای آمده را برگشت هی زنگ می زنی که « کجا ماندی؟»

با او مخابرات تو می گوید : « آنتن نمی دهیم مگر زور است؟!»)

« شهرام ناظری» ست که می خواند در باند این قراضه ی دربستی

از یمن شاد خواری « مولانا» ... « پرواز می کنیم » که ناجور است !

راننده روی گاز نمی ماند وقتی که نوبت « نی و آواز» است

این کشتی بلا زده در طوفان عمرش فنای« مثنوی شور» است

...شاید که دیر هم نرسم اما اینجا کرانه های « شمیران» است

امواج می خروشد و « نحوی » هم از یک شنای ساده معذور است

( مور و ملخ که دید خودش فهمید اینجا قرار هرچه شلوغ توست

شاعر که خود بدیل سلیمان است در پای شکوه های شما مور است )

....

تنها من و تو ساخت امروزیم اینجا چقدر عتیقه فراوان است ؟!

«تجریش » قرن بیست و یکم گویی میدان « شوش و کلده و آشور » است!

« آقا پیاده می شوم اینجا ها» با این گلی که خوب پلاسیده است

از شرم باز خم شده این گردن این گردنی که لایق ساطور است!!

من علی محمد مسیحا هستم

چند سالی بود که دیگر در مطبوعات شعر چاپ نمی کردم به دودلیل: اول اینکه در سالهای هفتاد اینقدر باند بازی ادبی در روزنامه ها و مجلات رواج داشت که من با یکی دو تجربه نصف نیمه و عدم معرفی شایسته کتابم از سوی خیلی از آن ها شدیدا دلزده شدم.آنهم با وجودی که از سوی چند نفر از برجستگان شعر امروز در همان مطبوعات مورد عنایت واقع شده بودم.( مثلا آقائی که امروز جزو جوانمرگان ادبی است کتابی را که قرار بود چند ماه دیگر به چاپ برساند در هر روزنامه ای در بوق کرده بود: و تنم بودی !!! دادار دودودوووووور و تنم بودی!!!! اما حاضر نشد یکبار هم کتاب اولم را در روزنامه ی خود معرفی کند!) دوم اینکه من قصد چاپ کتاب داشتم و نمی خواستم شعرهایم به قول معروف لو برود!

اما با توجه به سیاست های عدم چاپ کتاب توسط وزارت ارشاد و موانع مسخره اخذ مجوز فعلا از این کار منصرف شده ام. و هم اینکه دوستان شاعر ی که خود اکنون کار مطبوعاتی می کنند و خیلی دوستشان دارم اصرار داشته اند برای جلوگیری از فراموش شدن من گاه گاهی کاری در روزنامه هایشان به چاپ برسانم و پذیرفتم که جز در یک مورد همه ی شعرها محل ایراد شدند. یکی در آن بوسه بود یکی در آن شراب یکی که ودکا ( وای وای وای!!)داشت یکی اقرا و قل داشت یکی وحی و.... وبعضی هم بلند بودند!!!

این هم روزگار ماست !

این هم کاری بلند که در روزنامه (( x)) جا نمی گرفت!! :

«- چقدر این سومری ها شبیه ما بودند

به حقه بازی و« بندازی » آشنا بودند

عتیقه ساخته اند از سفال بی مصرف

سر همین « زیگورات » دشمن خدا بودند

چقدر پیکره در این معابد خشتی –

نهاده اند و به فکر توریست ها بودند

به خواب ناز ِ فروش بلیط ها بودند

و در رقابت خرناسه ها رسا بودند

به کشف شیشه و مفرغ چقدر چانه زدند

به حرف مفت « کپی رایت » هم صدا بودند

سر نوشتن یک لوح ساده جنگیدند

در اختراع خط ، الواح ِ ادعا بودند... »

□ □ □

جناب « ایکس »! شما هم دل ِ پری دارید

اگر چه خانم « ایگرگ » که از فضا بودند ! –

چقدر ماه و ستاره ردیف می کردند

به فکر قافیه ی شیک و دلربا بودند

جناب « ایکس »! خدایان احمق « بانی پال »

به اعتقاد و به رفتار ، چون شما بوند

که بر خرابه ی خونین « شوش » خندیدند

به جمع و ضرب فنا سخت مبتلا بوند

نشسته اید کنار علامت منفی

□ □ □

« - به قرن تو سر ِ انسان به چند می ارزید؟

و چند برده به یک گوسفند می ارزید؟

شراب های روان ، کام بخشی ِ حوران

هوای باغ ِ معلق به چند می ارزید؟

بهانه های « آمی تیس» عشق ِ « بخت النصر»

چه مایه زر چه قَدر دستبند می ارزید؟

و بر کدام ترازو کتیبه ای میخی

به تازیانه و میخ و کمند می ارزید ؟ ...

( سوال ها خفه می شد ، حروف یخ می زد

دریغ ز آنچه به بانگ بلند می ارزید )

□ □ □

قبول کن که در این حال ، دیدن « زرتشت »

به « عاشقانه تو را می کشند » می ارزید:

« قلم زبان اهوراست در کف انسان

که جز به آن نه « اوستا » نه « زند » می ارزید

نه آنچه را که به نظم و نصیحت آوردند

نه شعر « حافظ» نشنیده پند می ارزید

(برادرم ! تو« ابوالقاسم » عزیز منی ) ؛

نه « سال سی» به « نیابد گزند » می ارزید ...

( ادمه داشت که از خواب ِ ابلهانه پرید )

هدیه نوروزی

این ترکیب بند را که یادگاری از سال درگذشته است تقدیم شما می کنم:

1

آن دست استخوانی و آن شانه های تو

آن موج های کوچک طوفان فزای تو

آن چشم های ناز که چون باز می شود

می خواهد عاشقت که بمیرد برای تو

اسکندرم – بلای جهانی – و می کشم

ای پارسی ِ تازی ِ رومی ، بلای تو

...

(شاعر که پشت رُل به شما فکر می کند

یا در قطار متروی تهران صدای تو-

از یک موبایل می رسد و ایستگاه بعد-

آنتن نمی دهد که بگویم فدای تو....!)

باید که شعر، بوسه شود، شعر، گل شود

اس ام اسی مرا برساند به پای تو

اس ام اسی که پر زده از دست های من

تا روبروی توبنشیند به جــــای من!

2

تا روبروی تو بنشیند کبـــــاب شد

یعنی بر آتش طلبت انتخـــــاب شد

اس ام اس فلک زده ی رفت و بازگشت

با یور مسیج نات دلیوردی جواب شد

بگشای در که یخ زده با ل ِ پرنده ات

بنمای رخ که صبرجهان در نقاب شد

از یک پیام ساد ه ی کوتـــاه، عاقبـــت

اس ام اس خجالتی من کتــــــــــــاب شد

این وحی ما ست ، باکره ی عصر ِ داده ها !

بگشای روزه را که سکوتت حساب شد!

اقرأ و قُـــل که « قند فراوانم آرزوست» ،

آیا فرشــتـــه ام وسط راه، آب شد؟!

شاید رسیده است و تو بازش نمی کنی

جبریل خسته است و تو نازش نمی کنی

3

یک سینمای نیمه و یک رستوران سرد

با جبرئیل یخ زده در آسمـــــان ســـــرد

سهم من از تو بـــوسه نه ...آغوش بوی توست

جا مانده از دو فرصت ناشادمان سرد!

« می خواستم که ذوب شوم در مذاب تو

لعنت به ارتفاع تو ... آتشفشان سرد!»

این را نه لب نه طرز نگاهت که رفتنت-

آهسته گفت با دل من با زبـــــان سرد!

...

می خواهم آن که آب کنم قطب پیر را

سرگرم تو مرید تو باشد جهــــــان سرد

این برف ، زنده از نفس جای پای توست

برگردی آب می شود این یــــادمان سرد

آتشفشان دوباره به طغــیـان رســـیده است

قطب شمالی تو به پـــــایـــان رسیده است.