من علی محمد مسیحا هستم
چند سالی بود که دیگر در مطبوعات شعر چاپ نمی کردم به دودلیل: اول اینکه در سالهای هفتاد اینقدر باند بازی ادبی در روزنامه ها و مجلات رواج داشت که من با یکی دو تجربه نصف نیمه و عدم معرفی شایسته کتابم از سوی خیلی از آن ها شدیدا دلزده شدم.آنهم با وجودی که از سوی چند نفر از برجستگان شعر امروز در همان مطبوعات مورد عنایت واقع شده بودم.( مثلا آقائی که امروز جزو جوانمرگان ادبی است کتابی را که قرار بود چند ماه دیگر به چاپ برساند در هر روزنامه ای در بوق کرده بود: و تنم بودی !!! دادار دودودوووووور و تنم بودی!!!! اما حاضر نشد یکبار هم کتاب اولم را در روزنامه ی خود معرفی کند!) دوم اینکه من قصد چاپ کتاب داشتم و نمی خواستم شعرهایم به قول معروف لو برود!
اما با توجه به سیاست های عدم چاپ کتاب توسط وزارت ارشاد و موانع مسخره اخذ مجوز فعلا از این کار منصرف شده ام. و هم اینکه دوستان شاعر ی که خود اکنون کار مطبوعاتی می کنند و خیلی دوستشان دارم اصرار داشته اند برای جلوگیری از فراموش شدن من گاه گاهی کاری در روزنامه هایشان به چاپ برسانم و پذیرفتم که جز در یک مورد همه ی شعرها محل ایراد شدند. یکی در آن بوسه بود یکی در آن شراب یکی که ودکا ( وای وای وای!!)داشت یکی اقرا و قل داشت یکی وحی و.... وبعضی هم بلند بودند!!!
این هم روزگار ماست !
این هم کاری بلند که در روزنامه (( x)) جا نمی گرفت!! :
«- چقدر این سومری ها شبیه ما بودند
به حقه بازی و« بندازی » آشنا بودند
عتیقه ساخته اند از سفال بی مصرف
سر همین « زیگورات » دشمن خدا بودند
چقدر پیکره در این معابد خشتی –
نهاده اند و به فکر توریست ها بودند
به خواب ناز ِ فروش بلیط ها بودند
و در رقابت خرناسه ها رسا بودند
به کشف شیشه و مفرغ چقدر چانه زدند
به حرف مفت « کپی رایت » هم صدا بودند
سر نوشتن یک لوح ساده جنگیدند
در اختراع خط ، الواح ِ ادعا بودند... »
□ □ □
جناب « ایکس »! شما هم دل ِ پری دارید
اگر چه خانم « ایگرگ » که از فضا بودند ! –
چقدر ماه و ستاره ردیف می کردند
به فکر قافیه ی شیک و دلربا بودند
جناب « ایکس »! خدایان احمق « بانی پال »
به اعتقاد و به رفتار ، چون شما بوند
که بر خرابه ی خونین « شوش » خندیدند
به جمع و ضرب فنا سخت مبتلا بوند…
نشسته اید کنار علامت منفی
□ □ □
« - به قرن تو سر ِ انسان به چند می ارزید؟
و چند برده به یک گوسفند می ارزید؟
شراب های روان ، کام بخشی ِ حوران
هوای باغ ِ معلق به چند می ارزید؟
بهانه های « آمی تیس» عشق ِ « بخت النصر»
چه مایه زر چه قَدر دستبند می ارزید؟
و بر کدام ترازو کتیبه ای میخی
به تازیانه و میخ و کمند می ارزید ؟ ...
( سوال ها خفه می شد ، حروف یخ می زد
دریغ ز آنچه به بانگ بلند می ارزید )
□ □ □
قبول کن که در این حال ، دیدن « زرتشت »
به « عاشقانه تو را می کشند » می ارزید:
« قلم زبان اهوراست در کف انسان
که جز به آن نه « اوستا » نه « زند » می ارزید
نه آنچه را که به نظم و نصیحت آوردند
نه شعر « حافظ» نشنیده پند می ارزید
(برادرم ! تو« ابوالقاسم » عزیز منی ) ؛
نه « سال سی» به « نیابد گزند » می ارزید ...
( ادمه داشت که از خواب ِ ابلهانه پرید )