پس می شود کشید درآغوشت با شحنه ای که شکر خدا کور است

می را به مفت نوش و به مفتی داد شاعر که بی دو چشم تو مخمور است

من عابر « شریعتی » ات بودم این « عقل سرخ» کار به دستم داد

حالا به « سهروردی » ام آورده است اینجا چقدر خانه ی تو دور است...

( شاعر هوای آمده را برگشت هی زنگ می زنی که « کجا ماندی؟»

با او مخابرات تو می گوید : « آنتن نمی دهیم مگر زور است؟!»)

« شهرام ناظری» ست که می خواند در باند این قراضه ی دربستی

از یمن شاد خواری « مولانا» ... « پرواز می کنیم » که ناجور است !

راننده روی گاز نمی ماند وقتی که نوبت « نی و آواز» است

این کشتی بلا زده در طوفان عمرش فنای« مثنوی شور» است

...شاید که دیر هم نرسم اما اینجا کرانه های « شمیران» است

امواج می خروشد و « نحوی » هم از یک شنای ساده معذور است

( مور و ملخ که دید خودش فهمید اینجا قرار هرچه شلوغ توست

شاعر که خود بدیل سلیمان است در پای شکوه های شما مور است )

....

تنها من و تو ساخت امروزیم اینجا چقدر عتیقه فراوان است ؟!

«تجریش » قرن بیست و یکم گویی میدان « شوش و کلده و آشور » است!

« آقا پیاده می شوم اینجا ها» با این گلی که خوب پلاسیده است

از شرم باز خم شده این گردن این گردنی که لایق ساطور است!!