یاسین عزیزم زنگ زد و احوال پرسید و گله کرد که چرا دیگر چیزی اینجا نمی نویسم  من نه اینجا که هیچ جا هیچ نمی نویسم ( چند وقتی  هست که به این وضع گرفتارم) این روزها دارم تذکره الاولیا را مرور می کنم  که بوی ایام نوجوانی مرا می دهد...( بوی علیرضا و  بوی انجمن ادبی لنگرود و بوی روزگار  مطالعه هرچیز که اسباب بزرگی ما خوشخیالان را فراهم می آورد)

حالا که در جایی جضوری جدی ندارم و یا اصلا جدی گرفته نمی شوم  وقت دارم تا به کارهایی که کرده ام و کارهایی که انجام نداده ام  بیشتر فکر کنم. اما این پرسش هیچ وقت رهایم نمی کند که آیا یرای غزل کاری کرده ام یا به شیوه های آن چیزی افزوده ام یا نه؟ نه! نه!  نه من نه حتی بانو بهبهانی که نیمای غزل می خوانندش و چه وچه! 

لطفا باز مولانا را با همه شلختگی هایش  بخوانید  حافظ و سعدی نابغه را  نیز و... تا بدانید که چرا با قاطعیت می گویم نه!

زمانی که  شاملو  می گوید که  " من خیلی کار بکنم  به اندازه  کلیم کاشانی توی این ادبیات باقی می مونم" (نقل از شمس لنگرودی عزیز)  من وـ حتی ـ بانو بهبهانی  دوست داشتنی کسانی نیستیم    ( اضافه کنید  محمدسعید میرزایی و هادی خوانساری و سید مهدی موسوی و... که با همه علاقه ام به ایشان از ادعاها و جنجالهایشان هیچ خوشم نمی آید)

چند تا تکنیک به هیچ کجای این ادبیات غنی برنمی خوردو آب در هاون کوبیدن را ماند  ای آقایان و خانم هایی که مدام همدیگررا خجالت می دهید!

علیرضا ی عزیز در کامنت  پست قبلی ام نوشته است که چرا نیستم؟   من شعر نمی نویسم  پس هستم. 

همه رادوست دارم حتی رضا براهنی را!  خدا نگهدار تا بعد.

(درضمن این مطلب را از یاسین بخوانید:نکته هایی درباره شب شعر بازیگر )


 

نوشته شده توسط علی محمد مسیحا در چهارشنبه دوم مرداد 1387 ساعت 0:6 موضوع | لینک ثابت